تبليغاتX
باغ همسفران
باغ همسفران
رقص بر دار عشق معشوق (راه حقیقت راه عشق راه نور و روشنایی)
چهارشنبه 26 تیر1387
داستان مهابارات ...  

داستان گوتمی

مار و مارگیر و مرگ

 

داستانی کوتاه ازمنظومه بزرگ مهابارات

ترجمه:دکترسیدمحمدرضا جوال نائینی

 

گوتمی نام زنی بود به غایت پیر پسری داشت که متکفل معیشت مادر بود و مادرش به فراغت خاطر به عبادت وریاضت می پرداخت ازقضاء روزی آن پسر را مار گزیدو بمرد و مارگیری ارجنگ نام مار رابگرفت و نزد گوتمی برد و به او گفت که این مار پسر تو را گزیده است اگر بگویی مار را بکشم واگر خواهی درآتش بیندازم واگر فرمایی سوراخ سوراخش کنم تا به عذاب سخت بمیرد و انتقام پسر تو را بگیرم .

زن گفت : خدای تو را خیر دهد که جهت تسلی خاطرمن بسیارتشویش کشیدی و این ماررا گرفته ای ونزد من آورده ای اگر رضای خاطر مرا می خواهی مار را بگذارتا به جای خود برودوبی شک روزی اجلش خواهدرسید حالا چرا من در برابر بدی او بدی کنم با کشتن این مار فرزند من زنده نخواهدشد ازاینگذشته شاید این مار زن وفرزندان داشته باشد وچون کشته شود همان گونه که من در فراق فرزند خود می سوزم آنها نیز درآتش فراق خواهند سوخت...

دراین اثناء مار به سخن درآمد وبه مارگیر گفت : تو چرا درکشتن من سعی فراوان و مبالغه بسیار داری مرا در مردن این پسر چه نفعی بوده است ؟

چون اجل او رسید من این کار را کردم و اکنون بهانه شدم .

مارگیر پاسخ داد : راست است که ترا مرگ واسطه قرار داد وتو واو ـ هردو ـ آن پسر را کشته اید ولی اینک من ترا یافته ام و به خون خواهی آن نامراد برخاسته ام

مار گفت : پس چرا تمام گناه را گردن من می اندازی ؟

دراین موقع مرگ تجسم یافت و آن جا حاضر شد و به آن مار گفت : تو چرا بار همه گناهان را بگردن من می نهی ؟

چون وقت هلاک آن پسر فرا رسید من به او رسیدم و اگر زمان هلاکش نرسیده بود هرگز او را درنمی یافتم .

مار به موکل مرگ گفت : که چون وقت آمد تو مرا فرستادی تا آن پسر را بگزم پس مرا هیچ تاوانی نیست .

آن گاه وقت مصور گشت و گفت : شما تاوان این کار بگردن من می اندازید این نه مرا تاوان است و نه مرگ را و نه مار را هرچه به هرکس می رسد از عملش    می رسد این پسر کاری کرده بود که مستحق هلاک شد ما چه کنیم ؟

آن گاه گوتمی به مارگیر گفت : مار را بگذارکه او را و مرگ را و وقت را هیچ تاوان نیست

آن چه وقت می گوید که آن پسر هر چه یافت از عمل خود یافت درست نیست زیرا هرچه او کرده تقدیر آفریدگار است و هر چه شده ومی شود خواست خداست

 بنابراین هیچ کس را تاوان نیست پس از آن ارجنگ مارگیر به دستور گوتمی مار را بگذاشت و از چنگ انتقام آزاد شد و از عفو وگذشت گوتمی جان مار زهرآگین نجات یافت .

  

چهارشنبه 19 تیر1387
شعر ...  

خـطابـه

 

 

 

درد عمیق یک هجرت

حجم بی نهایت اشک

در هم مي شكند سطح صاف آسمان رویاهایم  را

 در خود به نظاره می نشینم

و می نگرم به طوفان تلخ روزگار

و به فرو ریختن تلخ دیوار زندگی

به حجم بزرگ یک سوال می نگرم

در زیر سنگ سرد 

که بی پاسخ مانده است

آن آه آخر

به درد بزرگ و جانكاه آخرین نگاه مبهوتم

به آن خواهش بی اندازه که در وسعت وجود من نبود

به آن ناله هایی که همچون صاعقه فرو آمد بر جدار  روح ام  

بی تاب و زارم از پرواز بلند آن پرنده به وقت کوچ 

بیزارم از این پرواز  

بیزار

 

یکشنبه 9 تیر1387
جشن تیرگان ...  

 

 

 

جـشـن تـیـرگـان

 

ماه تیر و جشن تیرگان     مبارک باد بر ایرانیان

کوه دماوند وپرتاب تیر    شیر شرزه آرش کمانگیر

 

 

 

 

جشن تیرگان مقارن با بزرگ ترین روز سال خورشیدی وگرمای تابستان می باشد این جشن درروز تیر از ماه تیربرگزار می گردد

تیرستاره ای است نورانی که به ستاره باران نیزمعروف می باشد وبا تیر یا عطارد نباید یکی دانست در باورهای مردم، درباره­ جشن تیرگان دو روایت وجود دارد که روایت نخست همچنان که در بالا گفته شد مربوط به فرشته باران یا تیشترمی­باشد و نبرد همیشگی میان نیکی و بدی است: در اوستا، (تیر یشت)، تیشتر فرشته باران است که در ده روز اول ماه به چهره­ جوانی پانزده ساله در می­آید و در ده روز دوم به چهره گاوی با شاخ­های زرین و در ده روز سوم به چهره­ اسبی سپید و زیبا با گوش­های زرین.

تیشتر به شکل اسب زیبای سفید زرین گوشی، با ساز و برگ زرین، به دریای کیهانی فرو می­رود. در آنجا با دیو خشکسالی «اپوش» که به شکل اسب سیاهی است و با گوش و دم سیاه خود، ظاهری ترسناک دارد، روب­رو می­شود. این دو، سه شبانه روز با یکدیگر به نبرد برمی­خیزند و تیشتر در این نبرد شکست می­خورد، به نزد خدای بزرگ آمده و از او یاری و مدد می­جوید و به خواست و قدرت پروردگار این بار بر اهریمن خشکسالی پیروز می­گردد و آب­ها می­توانند بدون مانعی به مزرعه‌­ها و چراگاه­ها جاری شوند. باد ابرهای باران زا را که از دریای گیهانی برمی­خواستند به این سو و آن سو راند، و باران­های زندگی بخش بر هفت کشور زمین فرو ریخت و به مناسبت این پیروزی ایرانیان این روز را به جشن پرداختند.

 

درجایی دیگر نیز آمده که علت این جشن را به حماسه آرش ونبرد ایرانیان و تورانیان نسبت می دهد در نبرد میان افراسیاب و منوچهر، شاه ایران، سپاه ایران شکست سختی می­خورد؛ این رویداد در روز نخست تیر روی می­دهد  که دراین روز سپاه ایران و توران می پذیرند مرز دو کشوربا پرتاب تیری از چله کمان معین شود و هرجا که تیر فرو نشست مرز تعیین گردد تا در این گفتگو بودند، سپندارمذ (ایزدبانوی زمین) پدیدار شد و فرمان داد تیر و کمان آوردند. آرش در میان ایرانیان بزرگ­ترین کماندار بود و به نیروی بی­مانندش تیر را دورتر از همه پرتاب می­کرد. سپندارمذ به آرش گفت تا کمان بردارد و تیری به جانب خاور پرتاب کند. آرش دانست که پهنای کشور ایران به نیروی بازو و پرش تیر او بسته‌است و باید توش و توان خود را در این راه بگذارد. او خود را آماده کرد، برهنه شد، و بدن خود را به شاه و سپاهیان نمود و گفت ببینید من تندرستم و کژی­ای در وجودم نیست، ولی می­دانم چون تیر را از کمان رها کنم همه­ی نیرویم با تیر از بدن بیرون خواهد آمد  وآرش از کوه دماوند تیری را با تمام توان پرتاب می کند. هرمز، خدای بزرگ، به فرشته­ی باد وایو فرمان داد تا تیر را نگهبان باشد و از آسیب نگه دارد. تیر از بامداد تا نیمروز در آسمان می­رفت و از کوه و در و دشت می­گذشت تا در کنار رود جیحون بر تنه­ی درخت گردویی که بزرگ­تر از آن در گیتی نبود؛ نشست. و آرش کمانگیر بر اثر این پرتاب جان به جان آفرین می دهد


... ادامه مطلب
پنجشنبه 6 تیر1387
سمت روشن دوست ...  

درسهایی برای آگاهی

 اشراق و سمت روشن دوست

 

کسانی که خدا را به فراموشی سپرده اند مسلما ً گیج و سرگشته اند ولی آنان که در آگاهی به خدا هستند دچار چنین مصیبتی نمی شوند .

 

وقتی انسان با دانش زایل کننده جهل به اشراق دست یافت آنگاه همان گونه که خورشید همه چیز را روشن می کند دانش او نیز حقیقت همه چیز را نمایان می سازد .

 

هنگامی که شعور ، ذهن ، ایمان و پناه انسان ، همگی معطوف خداوند متعال می شود ، آنگاه از طریق دانش کامل تمامی شک و تردیدها کاملا ً پاک می گردد و بدین سان مستقیما ً در راه رهایی گام بر می دارد .

جمعه 31 خرداد1387
جشن نیلوفر ...  

جشن نیلوفر   جشن های ایران باستان

 

 

 

روز ششم از ماه تیر یعنی خرداد روز در تیرماه جشنی بود موسوم به جشن نیلوفر ابوریحان بیرونی نوشته که این جشنی مستحدث و تازه است و قدمتی ندارد اما در برهان قاطع آمده که جشنی است که فارسیان در روز هفتم خردادماه کنند .

جمعه 24 خرداد1387
آن که تو را دوست ندارد بی وطن است ...  

آن که تو را دوست ندارد بی وطن است

 

 

با عشق توست که می پیوندم

 

به خدا،زمین،تاریخ،زمان

 

آب، برگ،به کودکان آن گاه که می خندند،

 

به نان ،دریا ،صدف، کشتی

 

به ستاره شب آن گاه که دستبندش را به من می دهد،

 

به شعر که در آن خانه دارم و به زخم که در من لانه کرده.

 

تو سرزمین منی ، تو به من هویت می دهی

 

آن که تو را دوست ندارد بی وطن است

 

 

سه شنبه 14 خرداد1387
رقص بر دار عشق ...  

برگرفته از تذکره الاولیاء  شیخ فریدالدین عطارنیشابوری

 

شهید راه عشق  حسین بن منصور حلاج

در زندان سیصد کس بودند . چون شب درآمد ، گفت (( ای زندانیان شما را خلاص دهم )) گفتند : چرا خود را نمی دهی ؟

گفت : ما در بند خداوندیم و پاس سلامت می داریم . اگر خواهیم به یک اشارت همه بندها بگشاییم .

پس به انگشت اشارت کرد همه بندها فرو ریخت

ایشان گفتند: اکنون کجا رویم ؟ که در زندان بسته است اشارتی کرد رخنه ها پدید آمد

گفت : اکنون سر خود گیرید

گفتند : تو نمی آیی ؟

گفت : ما را با سری است که جز بر سر دار نمی توان گفت

دیگر روز گفتند : زندانیان کجا رفتند ؟

گفت : آزاد کردم

گفتند : تو چرا تو نرفتی ؟

گفت : حق را با ما عتابی است . نرفتم

این خبر به خلیفه رسید . گفت : فتنه یی خواهد ساخت . اورا بکشید یا چوب بزنید تا ازاین سخن باز گردد . سیصد چوب بزدند هرچند می زدند ، آوازی فصیح می آمد که :  لا تخف یا بن منصور  

شیخ عبدالجلیل صفّار گوید : اعتقاد من در چوب زننده بیش از اعتقاد من در حق منصور حلاج بود ،  از آن که تا آن مرد چه قوت داشته است در شریعت ؟ که چنان آواز صریح می شنید و دست او نمی لرزید و هم چنان می زد .

پس دیگر بار حسین منصور حلاج را بردند تا بکشند .

صدهزار آدمی گرد آمدند و او چشم گرد همه بر می گردانید و می گفت :

 

                  حق ، حق ، حق ، انا الحقّ

جمعه 10 خرداد1387
آتش عشق ...  

برگرفته از تذکره الاولیاء

شهید راه عشق  حسین بن منصور حلاج

 

گفت : (( خُلُق ٍ عظیم آن بود که جفاء خلق در او اثر نکند . پس آن گاه خدای تعالی را شناخته باشد ))

این مطلب از این اسطوره عرفان به من این مفهوم را می رساند وقتی دست را به سوی خدا دراز کردی و دستت گرفته شد و ندای حق را شنیدی یعنی که ای بردار اززمین و زمان از دوست و دشمن ایمن هستی و هیچ کس بر تو دست درازی نخواهد کرد و توان آسیب رساندن به تو را نخواهد داشت و تو از جایگاه عام خارج شده ای و در زمره ی خواص هستی نفس ات حق است و بدن ات معبد الهی و اگر تمام جهان را درپیش پای ات بریزند پشیزی نمی ارزد و نو تنها در استوای ایمان تکیه بر ستون جهان زده ای

دوشنبه 6 خرداد1387
فک دریایی و عیش ونوش سلطانی ژاک پرور ...  
فک دریایی و عیش ونوش سلطانی   داستانی از ژاک پرور

ُفک

 

این فک است. اما خودش این موضوع را نمی داند. فک یا حلزون برای خودش هیچ فرقی نمی کند. چون به این فکر نیست که کسی باشد. او روی شکمش می نشیندو این کار را خیلی دوست دارد، خوب هر کسی حق دارد هر طور می خواهد بنشیند. او خیلی خوشحال است، چون نگهبان به او ماهی می دهد آن هم ماهی زنده!فک هر روز یک عالمه ماهی زنده میخورد.این کار برای ماهی های زنده خیلی ناراحت کننده است.اما هر کسی حقی دارد  هر چه دوست دارد بخورد.مگر نه؟فک ها ماهی ها را بدون تشریفات وساده می خورند. در حالی ک وقتی آدم ها میخواهند یک قزل آلا را بخورند،اول آن را در آب جوش می اندازند و می پزند. وقتی هم که آن را می خورند تا چند روز، و گاهی هم تا چند ماه در باره اش حرف می زنند:عجب قزل آلای خوبی بود! عزیزم، یادت می آید؟...واز این جور حرف ها.اما فک خیلی راحت آنها را می خورد،او چشمان ریز وتیزی دارد.وقتی عصبانی می شود سوراخ دماغش گشاد می شود،طوری که همه می ترسند.

فک تا زمانی که کسی اذیتش نکند  کاری به کارکسی ندارد،مثل یک پادشاه خوشبخت است.تازه از پادشاه هم خوشبخت تر است، چون هر وقت دلش بخواهد می تواند روی شکمش بنشیند و از این کار خوشش می اید.در حالی که پادشاه مجبور است روی تخت پادشاهی اش،آن هم فقط روی کپلش بنشیند.

 

 

پنجشنبه 2 خرداد1387
جشن خردادگان ...  

جشن خردادگان

خرداد پنجمین امشاسپند است از شش ایزد بزرگ . خرداد به معنی رسایی و کمال است این صفت از صفات بزرگ خداوند است اما در عالم مادی و زمین نگاهبانی آب با خرداد است . در روزگاران گذشته در روز ششم از ماه خرداد را جشن می گرفتند .